|
حنـانه کـوچـولـو عروســـــــــــــک مامان
|
دوستای خوبم
13 اذر من فهمیدم دوباره مامان شدم هوراااااااااااااااااااااا
سلام حنانه ی مامان عیدتــ پیشاپیش مبارک گلم عید همه دوستای نی نی وبــلاگیت که زود زود هم بهتـ سر میزنن مبارکــ امدم بگم حنانه گلم ما خیلی بزرگـ شده . حالا شده یه پرنسس واقعی حرفهایی میزنی که تاحالا نشنیدی کارهایی میکنی که اصلا باور کردنـــی نیست امسال یکی از فرشته های هم سن و سالت و تو بهمن ماه از دست دادیم انار زهرا که داغ دید و همه رو داغدار کرد الان یکی از فرشته های خدا برگشته پیش خدا . ٢٦ روز برای انار کوچولو گریه کردم و اشک ریختم و هر لحظه که چشمم به چشممات افتاد یاد انار زهرا افتادم ... خدا با زهرا و بابای انار صبــر بده تا این غم بزرگ و... دیگه منم از مهر ماه سال ٩٠ تصمیم گرفته ام عکسی ازت تو وبلاگت نزارم اگـه هم بزارم با رمز میزارم که فقط دوستان بتونن ببینن ، این روز ها از چشم زخم میترسم که هر بلایی سر ادم میاد از این چشم زخمه دختر گلم نمیگم سال نود خیلی سال مزخرفی بود ولی اصلا به کام ما نبــود مشکلات و درگیریهای زندگیمون زیاد شده بود نمیدونم چرا ما ادمها دوست داریم همیشه تقصیر و گردن کسی دیگه ای بندازیم منم تقصیر انداختم گردن سال نـــود دوست دارمــ از همین اینجا از سالـ نــود خداحافظی دختر گلمـ : برایــ بابای حنانه : آقــای همســری ، ازت ممنونــم که بهترین زندگــی رو برای ما درستــ کردی خدارو شــکر سایــه ات بالای سرمونـ هست عاشقـــتمـ خدا جونم ارزویی که دارمــ : امیدوارمـ سال ٩١ و بعد اون هم خانواده ی سه نفرمون همیشه باهم و زیر یه سقف و سالم و سلامت باشـــیم .. ما رو از بدیها و دور کن پیشاپیش عید همه رو هم تبریک میگیم ....
حنانه خانومی ببین چقدر طول کشید تا دوباره برات بنویسم اینـ روزها دیگــه خیلی شیـــطونـ شدی شیطون به معنای واقعی .... روزی نیست که از دستت اعصــــــــــــبانی نشمــ همش دوست داری بریز و بپاشــ کنی .... اونم چه بریز بپاشــــــــــــــــی بعضی موقعها یه چیزهایی میگی که واقعا شــــــاخ در میاریم ما ..الان خوبــ یادم نیست ولی مینویسم برات . امروز که خونه بابابزگ بودی ..کلی به دایی دلداری میدادی که عیبـــ نداره ماشین و چپ کردی میگفتی دایی جونم از این به بعـــــــــد تصادف نکنـــ خوب ؟ دایی گفت تصادف نکنم ؟ حنانه دید داییش با تعجبـــ پرسید فکر کرد ناراحت شده گفت نه تصادف بکن ولی خیلی کوچولو .... آخه دایی جون گل حنانه ٢٣ بهمــــــــــــن شب ســـــــــــاعتـــ ١١ ماشین و به طرز فجیعی زد به در و دیوار خیابــــــــــــون و حتی شیشه مدرسه خودش هم شکستــــــــ چند تا درخت و از جا کند ولی خدا رو شکــــــــــــــر به خییر گذشتــــ.. خودش هیچیش نشد ... ایشاللــــــــه این یه شوکی باشه تا بیماریش از تنش بیرونـــ بره ... برای سلامتی همه بیمـــــــارها دعا کنین و برای دایی گل حنانه که ١٨ سالشه هم دعا کنین
سلام دوستای گلم میدونم که خیلی خیلی تنبل شدم .... ببخشید که تنبلی من زیاد طول کشید ... از امروز منتظر آپهـــــــــــــــــای خوشگل من و حنانه باشین
سلام
همه دوستای مهربونمون که بهما لطف دارن و زود زود میان سراغمون حنانه خانوم از پســــــــــــــــتونک و شـــــــــــــر خشک هم راهیی پیدا کرد همه میگفتن حنانه که شیر خشک میخوره باعث میشه که این همه توپول شه ولی کلا شیر کم میخورد شیر پاستوریزه معمولی اصلا به لبش نمیزد منم یه هفته بود به جای شیر خشک شیر پگاه 3 درصد چربی و براش میریختم .... البته قبلش همه شیرها رو امتحان کرده بودم "میهن...دامداران ...سوتچی ..... آخر رسیدم به پگاه بله این خوب میخورد ... الان دیگه نزدیک یه هفته اس فقط شیر پگاه میخوره خیلی خوب شده ... الان برای خودش خانومی شده وقتی در یخچال و باز میکنم تا شیر بهش بدم میگه به به از این شیرها... دیگه شیر خشک دوست نداره میگه "مامان واقعا بد مزه اس" الان حنانه خانومی 22 ماهشه ... دیگه نه پستونک میخوره نه شیر خشک البته کلا مصرف لبنیاتش بالاس .... صبحونه : یه تخم مرغ (نیمرو - یا عسلی )سفارش میده یه کم کوچولو پنیر و کره 1 چهارم نون لواش 1 شیشه شیر
نزدیک ناهار یه پیاله سیبزمینی (آبپز - سرخ شده) سفارش میده یه پیاله بزرگ ماست 1 شیشه آبــــــــ
ناهار هر چی ناهار داشته باشم یه بشقاب میخوره البته باید ماست یا دوغ تو سفره امون باشه
بعد خواب هم یه میوه (سفارش میده) یه بیسکویت یا خرما یا چوب شور .....
افطار هم با من نون و پنیر و خرما و گردو میخوره
شام هم باز هر چی باشه میخوره باز هم باید ماست و دوغ حتمن باشه ...
امشب هم من و دختری نرفتیم احیا و بابای حنانه رفت احیا.. شب 21 که رفته بودیم خیلی خوب بود ولی همه گیر داده بودن چرا حنانه رو آوردی جا گرفته منم ناراحت میشدم دخترم چادر شبش و سر کرده بود و رفتیم تو مصلی بعد چادرش و مثه خانومها در اورد و تا کرد و داد به من چادر نمازش و گرفت یه قران کوچولو گرفت دستش و قران و نگاه میکرد بعد دستش و میبردد بالا یگفت ای خدا " خلاصه تا نصف شب پا به پای من نماز خوند و دعا کرد ... وقتی هم من گریه میکردم به خانومهای دورو برش میگفت چیزی نیست حساسه ( حساسیت دار) همه هم میخندیدن ... همه و همه ازش عکس میگرفتن ... موقع دعا که دستش و میبرد بالا و از ته دلش میگفت ای خدا ... خلاصه دخترم خیلی از مسجد خوشش امده بود البته دفعه اولش هم بود رفته بود مسجد همیشه حرم امام رضا رو میدید و میگفت اقارضا جونم
"ای خدا یا شکرتــــــــــــــــــــــ"... فعلا..
|
|
| [ قدرت گرفته از : نی نی وبلاگ ] [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |